تبليغاتX
زندگی می گوید اما... باز باید زیست - رقص با کافکا
این جام آخر است بگیر و تو نوش کن __ شعرم گلایه است،بخوان و...فراموش کن
 

من خارج قسمت روزگارم

            حاصل یک تقسیم ساده:

                                        زندگی بر مرگ

*******************************

 

مثل گریـه کردن در خود، درشب سیاه بـارانـی

مثل حرفهای من به خودم، قصه هایی که خوب میدانی

 

مثـل این غزل بـی تو،دفتر خـالـی بـدون شعر

که تو اما شبیه یک جادو همه را نانوشته می خوانی

 

مثل ایـن که خود را من،در ته ایـن غزل بیاویزم

مثل این که بازهم من را در ته عشق خود بمیرانی

 

مثل... مثل...مثل...اه مردم،این غزل هم ته گلویم ماند

قاب کن توی ذهنت عکسم را:شاعری ابتدای ویرانی*

 

((از لب باد هرزه می افتم،در دل رود مرده می خوابم

زنده ام؟مرده ام؟نمی دانم... شاعرم؟ نه!شبیه یک جانی))

 

که فقط قاتل خودم بودم،هی تو را ذره ذره می مردم

حسرتم شانه های گرمت بود،که مرا هم شبی بخوابانی

 

تـا برایـم ترانـه می خواندی،عاشـقانـه فقط برای من

خسته ام خسته از همه حتی،خسته از عشق هم... نمی دانی

 

عاشقت مسخ کافکا بود،سوسکها با فلیسه رقصیدند

نامه هایم/به خاطرت مانده؟فال حافظ که خوب می دانی

 

گفتی این بار فال من قهوه/می خورم تلخ تلخ بی رویا

تا شبیه قاتـلت بـشوم،تا شبیه مرگ... فنـجانی

 

از همان قهوه ات برای من،تلخ و شیرین بریز تا بشوم

مثل گیـج گنگ بی رویا، مثل دلقک میان مهـمانی

 ***

باز هم آخر غزل شد و من،حرفهایم همیشه تکراری

مثل روز و هفته و ماه و...،سالهای عمر یک زندانی

 

در ته این غزل کسی می خواند،گریه گریه تمامی خود را

در ته این غزل کسی می مـرد در  شب سیاه بـارانی

 

پ ن:

*در کوچه باد می آید،این ابتدای ویرانیست (فروغ)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 19:47  توسط مهدی جوکار | 
 




<