تبليغاتX
زندگی می گوید اما... باز باید زیست - چیزی شبیه عید
این جام آخر است بگیر و تو نوش کن __ شعرم گلایه است،بخوان و...فراموش کن
 

مثل حل شدن می ماند

در فنجان قهوه

وقتی آرام آرام تمام می شوی...

با شیر بخور و شکر

شاید تلخی شعرهایم را بگیرد!

***********************************

سکانس آخر امسال شهر دلگیر است

کدام بهار؟کدام جوانی؟دلم پیر است

 

سکانس آخر امسال بوی مرگ می آید

دوباره طالع ما سال نحس می زاید

 

هنوز قصه همان ((سین)) های تکراریست

سماق و سنجد و سمنو... زندگی هنوز جاریست؟

 

دوباره ماهی قرمز دوباره سبزه نو

و حس نوستالوژیکی که عید شد دوباره ...بدو

 

بدو که بازهم تو از زندگی عقب ماندی

نه مرده ای و نه زنده،تو بی سبب ماندی

 

بهار می رسد و باز هم تو در خوابی

سکانس رفتن تو،کابوس...گریه...بی تابی

**

سکانس آخر امسال...کات/خسته ام نمی فهمی؟

منی که هیچ نداشتم از این جهان سهمی

 

همیشه سهم من از هفت سین تو غم بود

نه عین بود و نه شین و نه قاف ـ ماتم بود

 

تمام سال به سرم تو می شدی آوار

تمام لحظه لحظه این سال نکبت بار

 

بدم می آید از تهران و سال تحویلش

از این هوای گرفته فضای دلگیرش

 

بدم می آید از این رسم های تکراری

شبیه دوربین مخفی،همه سر کاری

**

هنوز فصل آخر این فیلم لعنتی مانده

رسیده ام به ته خط ولی یکی مانده

 

که باز هم با دل من نردِ عشق می بازد

تمام ناتمام مرا او دوباره می سازد؟

 

...تمام من ولی امسال هم به یغما رفت

دوباره این دل کولی من سر زا رفت

 

و سال بعد در اکران من تو را مردند

تمام تکه های مرا عاشقان تو بردند

**

بهار سال هزار و سیصدو ... بعدآ

و من که مرده ام انگارنبوده ام اصلآ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11:55  توسط مهدی جوکار | 
 




<