![]() |
![]() |
|
| این جام آخر است بگیر و تو نوش کن __ شعرم گلایه است،بخوان و...فراموش کن |
|
به انتظار کیستی؟ کدام معجزت عظیم را منتظری؟ دستانت به تمنای چیست؟ تقدیر خود را بپذیر... این را هر روزم گویند
وایمان بیاور به *هجوم* وحشی زاغان و کوچ همه پرندگان عشق از شهر تقدیر خود را... ا ین را... *** این فصل دیگری است فصل کوچ از شهر غریبانه ها به دیاری دیگر... خانه بر دوش روزگارم اگر شهرم را یافتم بی گمان خانه ام را بر مفصل ادراک انسان بنا خواهم کرد و در معبر احساس آنجا که عشق حماسه ایست نه هرزه کالای بازار مکاره اگر شهرم را یافتم خانه ای بنا خواهم کرد که در سنجش قیمت این آدمیان هیچ نیرزد خانه ای بدون دیوار و پنجره هایی که باز شوند بی رخصت به وسعت خدای... *** آرزو....
رویا...
جهان به وسعت همه ی ظلمتش به ریشخندم ایستاده است و زمان ـ این مکرر بیهوده ـ به ملامتم و هر روزم گویند که ویرانه ای بیش نیستی مرا اما در کنج ویرانه کورسوی فانوسیست که روزی خورشیدی خواهد شد به وسعت همه ی شهر آرزوهایم و در تپش هر شعله اش خانه ام را بنا خواهم کرد و... زیبایی آغاز خواهد شد |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 1:5 توسط مهدی جوکار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مرگ گوید:هوم!چه بیهوده
زندگی می گوید:اما باز باید زیست، باید زیست، باید زیست!... |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
| پیوندها |
|
نت سکوت صبح است ساقیا... شهر سنگستان عطر سکر آور گلهای یاس تنهاترین شاپرک سکو تستان خانه متروک تابوت سکوت باز باران |
|
RSS
|