![]() |
![]() |
|
| این جام آخر است بگیر و تو نوش کن __ شعرم گلایه است،بخوان و...فراموش کن |
|
تقدیم به یک دوست ...
با تو هستم که چنین دلزده از دنیایی تو چرا این همه افسرده شدی ؟! تو چرا همچو خزانی بی برگ سرد و پژمره و تاریک شدی؟! با تو هستم که چنین خسته شدی باز کن پنجره قلبت را تا که احساس هوایی بخورد تا که هر گوشه قلبت بدرخشد از نور بسراید از شور تو اگر باز کنی پنجره را من به تو خواهم گفت راز زیبایی یک شاخه نرگس در باد تو اگر باز کنی پنجره را من تو را خواهم برد به جهانی که در آن، واژه ها ناب ترین آیه احساس منند باز کن پنجره ذهنت را و بیندیش به نور تا که دنیا همه گلخانه شود تا که آواز قناری با تو همخانه شود باز کن درب قفس را برخیز که جهان وسعت بی پایان است تو چرا خسته در این کنج قفس افتادی؟! همه پنجره ها را بگشا و به پرواز بیندیش رو به آن گستره بی پایان که در آن شور جوانی پیداست عشق هر ذره به انسان پیداست جامه کهنه غم را به کناری افکن دیده را باز نما و به خورشید درخشنده نگر گرم کن با نفس سبز بهار دل غمگینت را شاد کن همچو پرستوی رها همه لحظه تقدیرت را تو بهاری عطر گلها با توست شوق صد میوه نارس با توست تو بهاری شور رویش با توست عشق بخشیدن و جوشش با توست به سحر گاه بیاویز و ببخش بی امان معجزه عشقت را و بدان که به یک لبخند، می توانی تو به فردا برسی و گذر خواهی کرد با پل لبخندت از خزان سوی بهار ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:9 توسط مهدی جوکار |
|
|
کوله بارم بر دوش، من به فکر سفرم سفر از مرز نگاه تر تو گذر از شومی این ثانیه ها و رسیدن به طلوعی در پس پرده ی غمبار شب ویرانی کوله از عشق تهیست ، کوله از شور تهیست کوله ام پر شده از قصه ویرانیهاست قصه عشق به بن بست رسیده شب و تنهائی هاست کوله ام پر آواز پر پروانست، که مرا تنها دلخوشی از دنیا بود *** کوله بارم بر دوش در دلم شوق سفر چشم ها رو به افق لیک پاهایم را یاری رفتن و دل کندن نیست ــ مثل جان کندن یک اعدامی که در آن لحظه تلخ زندگی با همه پوچیها باز هم سوی خودش می خواند ــ منم آن زندانی که در این کهنه رباط دنیا محکوم به تبعید شدم... *** کوله بارم بر دوش باید امشب سفر آغاز کنم باید امشب به ته مرز شقایق برسم باید امشب نفس پاک نسیم سحری را در دیاری دیگر من به آغوش کشم کوله بارم بر دوش باید امشب بروم باید امشب بروم... آه ای پاها مرا یاری کنید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 1:25 توسط مهدی جوکار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مرگ گوید:هوم!چه بیهوده
زندگی می گوید:اما باز باید زیست، باید زیست، باید زیست!... |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
| پیوندها |
|
نت سکوت صبح است ساقیا... شهر سنگستان عطر سکر آور گلهای یاس تنهاترین شاپرک سکو تستان خانه متروک تابوت سکوت باز باران |
|
RSS
|